دير راهب
در راه اسارت اهل بيت وقتي لشكر ابن زياد به كنار دير راهب رسيد سر مقدس امام حسين (ع) را در صندوق گذاشتند. هنگامي كه خوابيده بودند راهب مي گويد: نيمه شب صدايي را شنيدم كه تسبيح كنان و تقديس گويان اند. «سبحان الله» يا قدوس مي گويند از دير بيرون رفتم ديدم از صندوقي كه در كنار دير گذاشته بودند نواي عظيم به طرف آسمان قد كشيده و از آسمان فرشتگان دسته دسته كنار صندوق فرودآمده و مي گويند: «السلام عليك يابن رسول الله، السلام عليك يا اباعبدالله صلوات الله و سلام عليك» راهب صبح نزد لشكر آمد و از امير لشكر پرسيد و به او گفتند خولي است. نزد خولي آمد و پرسيد در اين صتدوق چيست؟ گفت: در اين صندوق سر مرد خارجي است كه در سرزمين هاي عراق پيدا شد و ابن زياد او را كشت از نامش پرسيد گفت: حسين بن علي (ع) پرسيد نام مادرش چيست؟ گفتند: فاطمه دختر محمد مصطفي(ص) راهب گفت: نابود باشيد از آنچه انجام داده ايد علما و بزرگان ما چه راست گفته اند كه هر وقت اين شخص كشته شود آسمان خون خواهد گريست و اين جز در پيامبر و حتي پيامبر نخواهد بود از شما مي خواهم اگر ممكن است ساعتي اين سر را به من واگذاريد. انچه جايزه اين سر است به شما ميدهم. راهب سر مقدس را گرفت و با مشك و گلاب شستشو داد و معطر نمود و روي سجاده خود گذاشت و ناليد و گريه كرد و با آن سخن مي گفت: با اباعبدالله به خدا بر من سخت است كه چرا در كربلا نبودم تا جان خود را فدايت كنم. آنگاه كه جدت را زيارت كردي شهادت بده كه من اسلام آورده ام و سپس كلمات شهادت را گفت و اسلام آورد. سپس كلمات شهادت را گفت و اسلام آورد. سپس سر را برگرداند و ديگر در دير نماند بلكه به بيابانها و كوهستان ها رفت تا از دنيا رفت.




