تبليغاتX
سيد الشباب الجنة

سيد الشباب الجنة

كربلا شرح بلاي زينبه.كربلا هم آشناي زينبه

دير راهب

 

در راه اسارت اهل بيت وقتي لشكر ابن زياد به كنار دير راهب رسيد سر مقدس امام حسين (ع) را در صندوق گذاشتند. هنگامي كه خوابيده بودند راهب مي گويد: نيمه شب صدايي را شنيدم كه تسبيح كنان و تقديس گويان اند. «سبحان الله» يا قدوس مي گويند از دير بيرون رفتم ديدم از صندوقي كه در كنار دير گذاشته بودند نواي عظيم به طرف آسمان قد كشيده و از آسمان فرشتگان دسته دسته كنار صندوق فرودآمده و مي گويند: «السلام عليك يابن رسول الله، السلام عليك يا اباعبدالله صلوات الله و سلام عليك» راهب صبح نزد لشكر آمد و از امير لشكر پرسيد و به او گفتند خولي است. نزد خولي آمد و پرسيد در اين صتدوق چيست؟ گفت: در اين صندوق سر مرد خارجي است كه در سرزمين هاي عراق پيدا شد و ابن زياد او را كشت از نامش پرسيد گفت: حسين بن علي (ع) پرسيد نام مادرش چيست؟ گفتند: فاطمه دختر محمد مصطفي(ص) راهب گفت: نابود باشيد از آنچه انجام داده ايد علما و بزرگان ما چه راست گفته اند كه هر وقت اين شخص كشته شود آسمان خون خواهد گريست و اين جز در پيامبر و حتي پيامبر نخواهد بود از شما مي خواهم اگر ممكن است ساعتي اين سر را به من واگذاريد. انچه جايزه اين سر است به شما ميدهم. راهب سر مقدس را گرفت و با مشك و گلاب شستشو داد و معطر نمود و روي سجاده خود گذاشت و ناليد و گريه كرد و با آن سخن مي گفت: با اباعبدالله به خدا بر من سخت است كه چرا در كربلا نبودم تا جان خود را فدايت كنم. آنگاه كه جدت را زيارت كردي شهادت بده كه من اسلام آورده ام و سپس كلمات شهادت را گفت و اسلام آورد. سپس كلمات شهادت را گفت و اسلام آورد. سپس سر را برگرداند و ديگر در دير نماند بلكه به بيابانها و كوهستان ها رفت تا از دنيا رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 22:8  توسط ش.شهرياري  | 

قرآن خواندن سر مقدس

 

شيخ مفيد نقل مي كند: ابن زياد دستور داد سر مقدس امام حسين (ع) را در كوچه ها و راههاي كوفه عبور مي دادند زيدبن ارقم گفت: ديدم سر مقدس آن حضرت روي نيزه است و من در حجره اي بودم و نگاه مي كردم. شنيدم آن سر مقدس اين آيه را مي خواند:« آيا گمان كرده اي كه اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند؟(كهف آيه 19)». هراسان و وحشت زده شدم صدا زدم: سر تو اي پسر رسول خدا(ص) كه عجيب تر و شگفت انگيزتر است. ونيز نقل شده است: سلمه بن كميل شنيد كه آن سر مقدس اين آيه را مي خواند:« و به زودي خداوند دفع شر آنها را از شما مي كند و او شنونده و دانا است.». ونيز نقل شده است: سر مقدس ان حضرت را روي چوبي آويزان كردند جمعيت بسياري اطراف آن جمع شدند نوري ديدند كه از آن سر به طرف آسمان ساطع است و شنيدند اين آيه را مي خواند:« و به زودي آنان كه ستم كردند مي دانند كه بازگشتشان به كجاست.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:25  توسط ش.شهرياري  | 

مصيبت ذوالجناح

 

هنگامي كه امام حسين (ع) در اثر زيادي جراحات ناتوان شدندو از پشت اسب به زمين قرار گرفتند اسب ان حضرت كه ذوالجناح نام داشت اطراف او مي گشت و از آنمظلوم دفاع ميكرد و شيهه مي كشيد و همهمه مي كرد عمر سعد فرياد زد: آن اسب را بگيريد نزد من بياوريد زيرا از بهترين اسبهاي رسول خدا (ص) است جمعي اسب را محاصره كردند اما هر كاري كردند نتوانستند بگيرند و عده اي هم زير دست و پاي اسب به هلاكت رسيدند كه عمر سعد گفن رهايش كنيد، ببينم او چه كاري مي كند؟ وقتي اسب احساس امنيت نمود كنار بدن پاره پاره ي اما آمد و كاكل خود را به خون مطهر آن عزيز رنگين نمود بدن آن حضرت را استشمام مي كرد و با صداي بلند شيهه مي كشيد امام باقر(ع) فرمود: او در شيهه خود مي گفت: واي از ظلم، واي از ظلم از امتي كه پسر دختر پيامبرشان را كشتند، انگاه بسوي خيمه ها رو كرد در حالي كه بلند شيهه مي كشيد به طوري كه صداي او همه ي فضاي بيابان را پر كرده بود حضرت زينب (ع) به خواهرش ام كلثوم رو كرد و گفت: اين اسب برادرم است كه به طرف خيمه مي ايد شايد همراه ان اب باشد. ام كلثوم سراسيمه از خيمه بيرون آمد ناگاه به اسب نگاه كرد، اسب ادمه ولي صاحبش نيامده. دست بر سر زد و چادر خود را پاره نمود و فرياد زد: به خدا حسين (ع) كشته شد. زينب كه سخن خواهر را شنيد فرياد كشيد و بانوان حرم ناله كنان و سيلي به صورت زنان از خيمه ها بيرون امدند و دور اسب بي صاحب را احاطه نمودند هر كدام سخني مي گفت. يكي مي گفت : اي اسب چرا حسين را نياوردي يكي مي گفت: چرا امام در ميان دشمن گذاشتي. زينب مي گفت: اه صورت خون الود تو را مي بينم.

سكينه مي گفت: اي اسب ايا پدرم را اب دادند يا تشنه شهيد كردند؟ بعضي نوشته اند: ان اسب كنار خيمه انقدر سر به زمين كوبيد تا مرد و بعضي نقل كرده اند آن اسب وحشت زده از نزد بانوان فرار كرد و خود را به اب فرات افكند و نا پديد شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 7:18  توسط ش.شهرياري  | 

             

برخورد ام البنين با بشير و حضرت زينب(ع)

 

وقتي كه بشير خبر شهادت فرزندان ام البنين(چهار فرزند او در كربلا شهيد شدند كه حضرت اباالفضل(ع) و عبدالله، عثمان و جعفر بودند) را به او مي داد او گفت: از حسين(ع) به من خبر بده، فرزندانم و انچه در زير اسمان كبود است همه به فداي اباعبدالله الحسين(ع) باد. بشير گفت: حسين را كشتند. ام البنين  گفت: اي بشير با اين خبر بندهاي دلم را پاره كردي. اين گونه برخورد ام البنين حاكي است كه او در عالي ترين مرحله ي ايمان و كمال بوده است به طوري كه شهادت چهار فرزند رشيدش را در برابر مقام

امامت سهل و كوچك مي شمرد.

و همچنين نقل شده كه در ان روزهايي كه زنان و اهل حرم ولايت به مدينه بازگشتند ام البنين زينب كبري (ع) را كنار قبر پيامبر(ص) ملاقات نمود پرسيد از پسران من چه خبر داري؟ زينب فرمود فرزندانت كشته شدند. ام البنين گفت همه شان به فداي حسين(ع) باد. بگو ببينم با حسين (ع) چه كردند و از او چه خبر؟ زينب(ع) فرمود: حسين(ع) را هم كشتند. ام البنين با اينكه چهار فرزندش شهيد شده بودند ولي او دست بر سر زده و براي حسين(ع) گريه مي كرد و مي گفت: وا حسيناه.

      

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط ش.شهرياري  | 

عكس عاشورايي...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 15:49  توسط ش.شهرياري  | 

اجرک الله یا بقیه الله

کاروان اهل بیت(ع)همچنان به قصد مدینه حرکت می کرد وقتی به دو راهی رسیدند یک راه به طرف کربلا و راه دیگر به طرف مدینه می رفت و به راهنما گفتند: ما را از راه کربلا عبور بده وقتی که به کربلا رسیدند اهل حرم که بی تاب شده بودند شروع به گریه و عزاداری کردند(طبق بعضی نقل ها بعضی ها از بالای محمل خودشان را بر روی قبرها می انداختند) حضرت زینب(ع) از شدت مصیبت گریبان خود را پاره کرد و با صدای جانکاه که دل ها را جریحه دار می کرد فرمود: وای برادرم حسین جان.وای محبوب دل پیامبر خدا(ص) وای ای فرزند مکه و منی.اه و وای پسر فاطمه زهرا و پسر علی مرتضی(ع) گفت و گفت تا کنار قبر بیهوش به زمین افتاد. یکی از بانوان بر اثر شدت اندوه و گریه غش کرد که فاطمه دختر امام حسین(ع) بود و رباب همسر باوفای امام(ع) بنابر قولی شب و روز گریه می کرد و زیر سایه نمی رفت و می گفت: شوهرم در برابر افتاب کشته شد. هنگام بازگشت هم مصیبتی دیگر بود. امام سجاد(ع) فرمود: وسائل سفر را بردارند و ..... در این هنگام سکینه(ع) گریه کرد و در حالی که قبر پدر را در اغوش گرفته بود و زنان اطراف او حلقه زده بودند و با گریه فریاد و شیون و ناله ای سر میدادند این اشعار را خطاب به کربلا می خواندند:

الا یا کربلا نودعک جسما                                                      بلا کفن و لا غسل دفینا

الا یا کربلا نودعک روحا                                                         لا حمد و الوصی مع الامینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21:41  توسط ش.شهرياري  | 

به خدا هرجا شنيديم كه حسين حسين مي گن

رقتيم و تا كه به ما برات كربلا بدن

پادشاه دل من حضرت عباس تو شد

دل ديوونه ي من شيشه ي احساس تو شد

حبيبم حبيبم

حسين يا ثار الله

كربلا شرح بلاي زينبه

كربلا هم آشناي زينبه

اگه از خاك بلا سوال كني

اشنا با كف پاي زينبه

اگه خاك كربلا شفا ميده

چون قاطي با گريه هاي زينبه

اگه ما سينه زن حسين شديم

مطمئناً از دعاي زينبه

اگه مهدي شال مشكي ميندازه

اين همون شال عزاي زينبه

اگه اقام شال مشكي ميندازه

اين همون شال عزاي زينبه

اگه شام و كوفه شد ويران سرا

چون كه جاي خطبه هاي زينبه

اگه از شام مياد صوت علي

صوت همچون مرتضاي زينبه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:35  توسط ش.شهرياري  | 

یکی بود یکی نبود....

يكي بود يكي نبود

 

دوباره بايد بخونم يكي بود يكي نبود

ز شرار غم مي سوزم ز تمامي وجود

 دوباره بايد بخونم يكي بود يكي نبود

بلبلي گوشة ويرونه مي خوند براي يار

بعد مدتا كنار بابا بگرفته قرا ر

تموم رنج سفر رو برا يار داره ميگه

از غم بچه ها و عمه داره حرف ميزنه

چي ميگه؟؟؟

بابا جون خوش اومي به منزل فقيرونه

بيا بنشين بشنو درد دل يتيمونه

بابا جون خوش اومي قربون خاك قدمت

به خدا دلم ميسوخت رفتي سفر نديدمت

وقتي رفتي دشمنا آتيش زدن به خيمه ها

برا خاطر چي ميزدند كتك به بچه ها؟

بابا جون بين همه عمه مونو خيلي زدند

بابا جون منو ببين به صورتم سيلي زدند

بابا جون دردت به جونم

بابا جون دردت به جونم

هركي صورتم رو ديده ميگه چون زهرا شده

صورت مادرتون آخه مگه چه طور شده؟

بابا جون داداش علي رو به كجا بردي بابا

بچه ها ميگن اونو پيش خدا بردي بابا

بابا جون به من بگو بر سر تو چي اومده

داداشم علي اكبر برا چي نيومده

من نمي فهمم بابا بعضي ها با هم چي ميگن

همه بهم ميگن يتيم بابا

يتيم به كي ميگن؟

مگه هركي كه باباش رفته سفر يتيم ميشه؟

بابام زندس

بابام سفر رفته برام سوغاتي مياره

باباي من خيلي قشنگه

بابا دختر شاميا ميان جلوم واي ميسن

دلت بسوزه ما بابا داري تو بابا نداري

دلت بسوزه نمي دوني چه كيفي داره وقتي دست باباتو بگيري و راه بري

دلت بسوزه ما شبا سير مي خوابيم

دلت بسوزه ما شبا بسترمون گرم و راحته

مگه هركي كه باباش رفته سفر يتيم ميشه؟

با يتيم اونه كه تو خرابه اي مقيم ميشه

اينجا با زخم زبون اتيش به دل ها ميزنند

اينجا رسمشون بده

بچه يتيمو مي زنند

بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي بوي كربلا

بر دلم ترسم بماند آرزوي كربلا

هركيم يا هرچيم هرچي كه بين همه ام

نوكري از نوكراي پسر فاطمه ام

پسر فاطمه سلطان تموم عالمه

عشق من اميد من پناه من يعني حسين

پسر فاطمه مهر منو و مهتاب منه

همه جا جار مي زنم حسين ارباب منه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:27  توسط ش.شهرياري  | 

کاروان کربلا

كاروان كربلا

 

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين

روي دل با كاروان كربلا دارد حسين

از حريم كعبه ي جدش به اشكي شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين

مي برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم

بيش از اينها حرمت كوي منا دارد حسين

پيش رو راه ديار نيستي كافيش نيست

اشك و آه عالمي هم در قفا دارد حسين

بس كه محملها رود منزل به منزل با شتاب

كس نمي داند عروسي يا عزا دارد حسين

بردن اهل اهل حرم دستور بود يا سر غيب

ورنه اين بي حرمتيها كي روا دارد حسين

سروران، پروانگان شمع رخسارش ولي

چون سحر روشن كه سر از تن جدا دارد حسين

او وفاي عهد را با سر كند سودا ولي

خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين

دشمنانش بي امان و دوستانش بي وفا

با كدامين سر كند، مشكل دوتا دارد حسين

سيرت آل علي با سرنوشت كربلاست

هر زمان از ما، يكي صورت نما دارد حسين

آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند

غزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين

دشمنش هم آب مي بندد به روي اهل بيت

داوري بين با چه قومي بي حيا دارد حسين

ساز عشق است و به دل هر زخمي پيكان زخمه اي

گوش كن عالم پر از شور و نوا دارد حسين

دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز

با دم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين

شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خدا

جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين

اشك خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار

كاندرين گوشه عزايي بي ريا دارد حسين

***

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:58  توسط ش.شهرياري  | 

مصاحبه با حضرت ابوالفضل

صميمانه با اهل بيت (مصاحبه)

ابوالفضل سقاي تشنه...

تاسوعا

شمر بن ذي الجوشن لعنة الله عليه از چه قبيله اي بود؟

از قبيله ضباب كه اين قبيله خانواده اي از بني كلاب شمرده مي شود كه مادرم از قبيله ي بني كلاب است.

شمر بن ذي الجوشن با گرفتن امان از عمربن سعد براي شما و فرزندان مادرتان ام البنين-به همان شيوه اي كه معاويه به كار برد و ياران اما مجتبي(ع) را از طرق مختلف فريب داد و آن حضرت را بي يار و ياور ساخت- همان شب عاشورا پشت خيام امام  آمد، چه گفت و حضرت عالي چه پاسخ فرموديد؟

صدا زد: خواهرزادگان ما كجا هستند؟ من بيرون آمدم و گفتم: پسران ام البنين را مي گويي؟چه مي خواي من ابوالفضل بن علي هستم و مادرم ام البنين است.

شمر خوشحال شد و جلو آمد و گفت: ببين خواهرزاده! فتح و پيروزي از آن ماست، دست از برادرت بردار و سپهسالاري مارا قبول كن.

وقتي جناب عالي و برادرانتان جواب شمر را نداديد، اما حسين(ع) چه فرمودند؟

امام حسين(ع) فرمودند: اين شمر است كه با شما كار دارد، برويد ببينيد چه مي گويد.

برادرانم در حالي كه شمشيرهاي خود را در دست داشتند به فرموده ي امام حسين(ع) از چادر خود خارج شدند و به طرف شمر حركت كردند. من هم با حالتي غضبناك گفتم:هان چه مي گويي مرد نفرين و منفور شده؟

شمر در حالي كه تبسم بر لب داشت، گفت: مرا بيهوده مورد شماتت قرار ندهيد. من به شما خدمت كرده ام و براي شما چند برابر نامه از ابن زياد داشته ام، چرا خود را در معرض خطر و كشته شدن قرار مي دهيد و چرا خود را براي خاطر حسين به دردسر مي اندازيد؟ بياييد، بياييد به اتفاق برويم و با يزيد بيعت كنيد، اين همان امان نامه است.

من با شدت و خشم فراوان از ادامه ي سخن او جلوگيري كردم و گفتم: نفرين بر توباد...ما شخصيتي هم چون حسين بن علي(ع) را رها كنيم و به بيعت فردي مانند يزيد گردن نهيم. لعنت خدا بر او باد كه از هر حيث مستحق اين لعنت است. شمر كه گمان مي كرد باارائه امان نامه با تشكر و سپاس گذاري فرزند ام البنين مواجه خواهد شد، از شندين بيانات من سخت يكه خورد و ديوانه وار فرياد زد: فريب حسين را نخوريد، او به اميرالمؤمنين يزيد خيانت كرد.بياييد، بياييد برويم بياييد.

من در حالي قبضه شمشير را در دست مي فشردم و حالت حمله بر خود گرفتم، گفتم: فوراً از اين مكان دور شو وگرنه تورا خواهم كشت.بريده باد زبانت كه چنين به كلمات كفرآميزي آلوده ميگردد.دورشو،دور. شمر سريعاً دور شد

مهم ترين عمل حضرت ابوالفضل(ع) در شب و روز آخر حيات چه بود؟

1-برا آن حضرت از طرف يزيد امان نامه آكد و ايشان رد نمودند.

2-آن حضرت وارد شريعه ي فرات شدند و آب را برابر دهان خود آوردند تا بياشامند و با آن شدت عطش نياشاميدند.

مهم ترين مساله اي كه موجب شد شمر سعي و تلاش نمايد تا حضرت ابوالفضل(ع) را از امام حسين(ع) جداكند،چه بود؟

شهامت و شجاعت حضرت بود و دشمن با آن همه آمادگي و قشون فراواني كه در كربلا داشت بازهم از شجاعت ايشان پشت آنان مي لرزيد.

شب عاشورا

نگهبان خيام حسيني

سرورم! نقش جناب عالي در سپاه امام حسين(ع) چه بود؟

پرچمداري، سقايي و .......

سرورم! حضرت زينب كبري(ع) نقل مي كند كه: شب عاشورا را از خيمه خارج شدم تا به خيمه ي برادرم امام حسين(ع) بروم.امام در خيمه تنها بود.ديدم مشغول مناجات با خداوند است و قران تلاوت مي كند.با خود فكر كردم در مثل چنين شبي سزاوار نيست برادرم در خيمه تنها بماند. به دنبال اين فكر، به سوي خيمه هاي برادران و پسر عموهايم روان شدم تا آنان را بابت اين عمل سرزنش كنم. نزديك خيمة برادرم، حضرت ابوالفضل كه رسيدم، صداي همهمه و فريادي به گوشم رسيد. پشت خيمه گوش فرادادم، ديدم پسرعموها و برادران و برادرزاده هايم گرد هم حلقه زده اند و حضرت ابوالفضل نيز در وسط آنان قرار دارد.وي مانند شير نيم خيز بر روي دوپا نشسته و شروع به سخن نموده است. نخست خطبه اي ايراد فرمود كه مانندش را جز از برادرم امام حسين (ع) نشنيده بودم. حضرت عالي در خطبه تان چه فرموديد؟

 پس از حمد و ثناي خداوند و درود بر پيامبر اسلام(ص) برادرزاده ها و عموزاده ها و برادران خويش را مخاطب قرار دادم و گفتم: فردا چه خواهيد كرد؟ آنها گفتند: اختيار ما با توست و ما گوش به فرمان توييم. گفتم: بدانيد كه اصحاب برادرم نسبت به ما بيگانه و غريبه بوده و بار سنگين مرد هميشه بر دوش خويشان خود وي قرار دارد. فردا شما بايد در شهادت پيش قدم شويد و نگذاريد آنان بر شما در نبرد سبقت بگيرند، بمادا مردم بگويند: بني هاشم ياران خود را پيش انداخته و مرگ را بر ضرب شمشير ديگران، از خود دفع مي كنند.

سرورم!حضرت زينب(ع) مي فرمايد: چون سخن برادرم، ابوالفضل به اينجا رسيد،بني هاشم شمشيرهاي خود را از نيام كشيدند و فرياد زدند.آنها در فرياد خود چه گفتند؟

گفتند ما جوانان بني هاشم البته كه چنين خواهيم كرد، و ما در فرمان تو خواهيم بود.

سرورم! حضرت عالي آن شب با جلال و شهامت خاصي، به پاسداري و نگهباني خيام حسيني(ع) مشغول بوديد و تا صبح لحظه اي به خواب نرفتيد و دشمن از ترس برق شمشير حضرت عالي نه تنها قدرت شبيخون و حمله به شما را نيافت؛ بلكه به خواب نيز نرفت. آري، هر چند دريايي از لشكر در اردوي خصم گرد آمده بود، ولي شما هم شير بيشة شجاعت و دست پرورده ي علي مرتضي(ع) بوديد و در آن شب كه ياران امام حسين(ع) وبني هاشم به مناجات با قاضي الحاجات پرداخته بودند مشغول  چه بوديد؟

آنها مشغول تلاوت قران و ركوع و سجود بودند و من سوار بر اسب با شمشير آخته به حفاظت از آنان مشغول بودم. در نتيجه كودكان و زنان حرم پيغمبر(ص) با خاطري آسوده به خواب رفتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 16:5  توسط ش.شهرياري  |